محمد الريشهري

187

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

و چون برادرزاده‌اش بر بالاى آن رفت و صليب‌ها افراشته شدند و كشيش‌ها به دعا ايستادند و انجيل‌ها را گشودند ، ناگهان صليب‌ها به زمين سرنگون شدند و ستون‌ها فرو ريختند و به سمت ميهمانان جارى گرديدند ، و آن كه بر بالاى تخت رفته بود ، بيهوش بر زمين افتاد . رنگ از روى كشيشان پريد و پشتشان لرزيد و بزرگ آنها به جدّم گفت : ما را از ملاقات اين نحس‌ها كه دلالت بر زوال دين مسيحى و مذهب ملكانى « 1 » دارد ، معاف كن ! جدّم از اين حادثه ، فال بد زد و به كشيش‌ها گفت : اين ستون‌ها را برپا سازيد و صليب‌ها را برافرازيد و برادر اين بخت برگشتهء بدبخت را بياوريد تا اين دختر را به ازدواج او در آورم و نحوست او را به سعادت آن ديگرى دفع سازم . و چون دوباره مجلس جشن برپا كردند ، همان پيشامد اوّل براى دومى نيز تكرار شد و مردم پراكنده شدند و جدّم قيصر ، اندوهناك گرديد و به داخل كاخ خود آمد و پرده‌ها افكنده شدند . من در آن شب در خواب ديدم كه مسيح و شمعون و جمعى از حواريان در كاخ جدّم گرد آمده‌اند و در همان موضعى كه جدّم تخت را قرار داده بود ، منبرى نصب كرده‌اند كه از بلندى ، سر به آسمان مىكشيد و محمّد صلى الله عليه و آله به همراه جوانان و شمارى از فرزندانش وارد شدند . مسيح به استقبال او آمد و با او معانقه كرد . آن گاه محمّد صلى الله عليه و آله به او گفت : « اى روح اللَّه ! من آمده‌ام تا از وصىّ تو شمعون ، دخترش مليكا را براى اين پسرم خواستگارى كنم » و با دست خود ، به ابو محمّد ، صاحب اين نامه ، اشاره كرد . مسيح به شمعون نگريست و گفت : « شرافت ، نزد تو آمده است ! با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خويشاوندى كن » . گفت : چنين كردم . آن گاه محمّد بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مرا به پسرش تزويج كرد و مسيح عليه السلام و فرزندان محمّد صلى الله عليه و آله و

--> ( 1 ) . يكى از فرقه‌هاى نصارا ( لغت‌نامهء دهخدا ) .